کجا رواست که از دست دوست هم بکشد
کسی که این همه از دست روزگار کشید
***
دل شهریارا زار شد دلبر رفیق آزار شد
طبعم ز خود بیزار شد بس کن که گوشم میرود
***
دیرآشناتر از تو ندیدم کسی
بیگانه گشتی ای مه دیر آشنا، ای وای من
***
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیم
این نیست مزد رنج من و باغبانیم
***
چه می کنم گله یا رب
کریم داده خود را نمی ستاند باز
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار که در من جاري بود
به ابرها که فکرهاي طويلم بودند
به رشد دردناک سپيدارهاي باغ که با من
از فصل هاي خشک گذر مي کردند
به دسته هاي کلاغان
که عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم که در اينه زندگي مي کرد
و شکل پيري من بود
و به زمين که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي ايم مي ايم مي ايم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاک
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريکي
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي ايم مي ايم مي ايم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها که دوست مي دارند
و دختري که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد
با غریبگی چشمات توی آینهء نگاهت
یه شکست تازه خوردم تو اطاق سرد حسرت
کنج تنهایی نشستم شب و روزامو شمردم
تویی که خوب میدونستی که طلوع زندگیمی
بعد اون شبای تاریک حالا تو غروب یادت
تو دیگه نمیشناسی منو که برات میمردم
تو خزون دل سپردن دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت برگ آخرو میبردم
