

من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم

حيفه لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم
حيف غصه اي که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حيفه اون روزا که کلي ناز چشمات و کشيدم
حيفه شوقي که گفتي داره اما من نديدم
حيفه حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم
حيفه رويام که واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيفه شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب
حيفه وقتي که تلف شد واسه ديدنت توي خواب
حيفه با وفاي من ، حيفه عشق و اعتماد من
حيفه اون دسته گلي که توي پاييز به تو دادم
حيفه فرصتهاي نقرم ، حيفه عمرم و دقيقم
حيفه هرچي به تو گفتم ، راس راسي حيفه سليقم
حيفه اشکهايي که ريختم واسه تو دم سپيده
حيفه احساس طلاييم ، حيفه اين عشق و عقيده
حيفه شاديم توي روزي که مي گن تولدت بود
حيفه عاشقي که گفتي اولش کار خودت بود
حيفه اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حيفه نازي که کشيدم چون که طاقت نياورد
حيفه اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا
حيف که تو از راه رسيدي ، اون و دادمش به دريا
حيفه چيزي که ندارم ، حيفه ذوقي که نکردي
حيفه گرماي دستم که سپردمش به سردي
حيفه قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت
حيفه اعتماد اون روز، حيفه واژه خيانت
حيفه اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره
حيفه اون حرفا که گفتي ، گفتم اشکالي نداره
حيفه چشم هايي که گفتم به تو با لبهاي خندون
حيفه آرزوي ديدار، با تو بودن زير بارون
حيفه هرچي که سپردم، حيفه هرچي که نبودي
حيفه تکليفم ، بيا روشنش کن تو به اين زودي
