با غریبگی چشمات توی آینهء نگاهت
یه شکست تازه خوردم تو اطاق سرد حسرت
کنج تنهایی نشستم شب و روزامو شمردم
تویی که خوب میدونستی که طلوع زندگیمی
بعد اون شبای تاریک حالا تو غروب یادت
تو دیگه نمیشناسی منو که برات میمردم
تو خزون دل سپردن دست تو وداع آخر
دست من یه بیصدا بود تو قمار آشنایی
با اشارهء نگاهت برگ آخرو میبردم
